دردنامه خاور زباله کش
بشنواز خاور چون حکایت می کند از صدای قارقار و زوزه گیربکس شکایت می کند
تا ژرمنی ها مرا ساخته اند در نفیرم جاده ها و دنده ها نالیده اند
تا در سرزمین پارسیان مرا دیدند صدای اگزوز و آژیرم را شنیدند
در بازیافت با یک بارچین و دو کارگر بر سرم تن ها زباله چیدند
گهی تفکیکی و گهی مخلوط کهی گل ولای و گهی خاک بر سرم ریختند
شد شهرداری از وجودم خرسند در مسیر دفن بازیافت نفسم آمد به بند
ز دست بی نوایی و لاستیک سایی فغان کردم بدیدم کفش ناظران صد شکر به آن کردم
لاستیک کهنه و فرسوده ام را بهر ساختن گیوه ای تقدیم به آن کردم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:46 توسط گروه آموزش
|